رازکوه
 

من شنیدم

                     

             

 

من شنیدم جویباری مویه می­کرد، مانند بیوه­ای که بر مصیبت مرگ فرزند خویش شیون می­کند، پرسیدم : چرا می گریی ای جویبار پاکیزۀ من ؟

و جویبار پاسخ گفت : زیرا ناگزیرم به شهری بروم که در آن آدمی مرا خوار می­شمارد، نوشیدنی­های دیگر را به من ترجیح می­دهد، مرا رفتگر زباله­هایش می­سازد، خلوصم را می­آلاید و شفافیتم را تیره می­سازد.

شنیدم پرندگان اندوه می­خوردند، پرسیدم : پرندگان زیبایم ، چرا می­گریید ؟ یکی از آنها نزدیک­تر پرید ، بر نوک شاخه­ای بلند نشست و گفت : به زودی فرزندان آدم با جنگ افزار­های مهلک خود به این کشتزار می­آیند و با ما می­جنگند، گویی دشمنان خونی آنانیم . ما اکنون همدیگر را بدرود می­گوییم، زیرا نمی­دانیم که کدامینمان از خشم آدمی جان سالم به در می­برد. هر جا می­رویم مرگ در تعقیب ماست.

در این هنگام خورشید از پشت قله ها بالا آمد و نوک شاخه­ها را با تاجی از طلا زراندود کرد. این زیبایی را تماشا کردم و از خود پرسیدم : چرا آدمی باید آنچه را که طبیعت بنا کرده است ، ویران کند ؟

 

اینها را من نمیگم جبران خلیل جبران می گوید . وقتی بیرون از خانه می­روم با دیدن صحنه­هایی مثل جمع کردن برگهای درختان که روی چمن­ها ریخته و یا تمیز کردن حیاط با آب و ... به یاد این متن می­افتم . آیا به کارهایی که می­کنیم آگاه هستیم که چطور آنچه که طبیعت در اختیارمان قرار داده را هدر می­دهیم؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥ - آوا

 

از آنجایی که به طبیعت علاقه زیادی دارم یکی از دوستانم متن زیبایی که در مورد طبیعت است را برایم آورد متنی که طبیعت را به ما بیشتر می شناساند و یادآوری می کند که هوشیار باشیم و پیام های طبیعت را بشنویم.

                        پرنده ای به رسالت مبعوث شد

                       خداوند گفت : دیگر پیامبری نخواهم فرستاد از آن گونه که شما

                       انتظاردارید،   اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند.

و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

و خدا گفت : اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.

خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همین که باران باریدن گرفت ، آنان که اشک را می شناختند. رسالت او را دریافتند، پس بی درنگ توبه کردند. و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.

خدا گفت اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.

خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روز بیم دهد و روزی بشارت پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.

خدا گفت : آنکه خبر باد را فهمید قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مؤمن این چنین است .

خد گلی را از خاک برانگیخت ، تا معاد را معنا کند.

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید رستاخیز را به یاد آورد.

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می کردند .

عده ای پیام دریا را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند.

خدا گفت : آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند. به بهشت خواهد رفت .

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گُل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر . اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥ - آوا