ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آوا
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
آبشار و کوه
من و خلوت کوهستان
خانه ام ابری است
کلبه کوچولوی من
یه دنیا حرف
آناپورنا
کوه انتظار خدا
بیستوون
آيريکان
باران
کوهستان ايران و من و خاطرات علی
داغلار
آوازهای کوه
بالاتر از ۴۰۰۰ متر
انجمن کوهنوردی فراز شهريار
تا اوج
پرواز را به خاطر بسپار
آموزشی، درسی، مهرورزی
طلسم عشق
سفر در طبیعت ایران
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

اشک
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
نويسنده: عرفان نظر آهاري
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥ - آوا
آموزگار ما طبیعت
به انوشیروان دادگر خبر دادند که شغال های بسیاری به مزارع و تاکستان ها و باغ ها هجوم آورده و خسارت بسیاری وارد کرده اند.
چون انوشیروان از این خبر مطلع گردید خیلی متعجب شد و از موبد موبدان علت هجوم بی موقع شغالان را جویا شد.
موبد موبدان گفت : در کتب قدیمه خوانده ام که چون ظلم شایع شود سباع در مملکت رخنه کنند و به محصول، خسارت بسیار وارد گردد. انوشیروان برای اینکه تحقیق کند که آیا در کشور ظلم و ستمی بر ملت وارد می گردد یا نه، 13 نفر از اشخاص مورد اطمینان را انتخاب کرد و به نقاط مختلف مملکت فرستاد تا مخفیانه اعمال و رفتار آنها را جویا شوند . پس از مدتی گزارش فرستادگان رسید و خلاف ها و ستم های بسیاری کشف شد. و در نتیجه 24 نفر از حکام که به مردم ظلم و تعدی کرده بودند بر سر دار رفتند و مردم از دست آنها نجات یافتند.
انسان خیلی چیزها را از طبیعت یاد گرفته و نشانه های زیادی در طبیعت است که اگر به آنها توجه کنیم و هوشیارمان را بالا ببریم می توانیم متوجه پیام این نشانه ها شویم .
طبیعت زنده است و زنده حرف می زند و عکس العمل نشان می دهد و ارتباط بر قرار می کند این بستگی به خود ما دارد که چقدر نسبت به طبیعت هوشیار و حساسیم.
یاد چیزی که از کلاغ ها یاد گرفتیم افتادم منظورم دفن کردن مرده هاست . زمانی که قابیل، هابیل را کشت نمی دانست با جسد برادرش چکار کند در همان موقع دید کلاغی زمین را حفر می کند و کلاغ مرده را درون گودال انداخت و روی آن خاک ریخت .
اگر نمونه های دیگری از این دست می دانید،
مطرح کنید.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥ - آوا

پيام هاي ديگران () link شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥ - آوا
سیاه کوچکم بخوان
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی، صدای ناهموار و ناموزنش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شگفت و نه لبخندی بر لبی می نشست . صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست .
کلاغ غمگین بود و با خودش می گفت : کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود.
پس بالها را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست .
اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .
ولی کلاغ هیچ نگفت : خدا گفت تو سیاهی .
سیاهی چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس.
اگر تو نباشی . آبی من چیزی کم خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان برای من بخوان، این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند این بار عاشقانه ترین آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
از کتاب عرفان نظر آهاری
برداشتم از این مطالب این است که تسلیم و رضایت و به عشق خدا زندگی کردن اصل زندگی است.