ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آوا
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
آبشار و کوه
من و خلوت کوهستان
خانه ام ابری است
کلبه کوچولوی من
یه دنیا حرف
آناپورنا
کوه انتظار خدا
بیستوون
آيريکان
باران
کوهستان ايران و من و خاطرات علی
داغلار
آوازهای کوه
بالاتر از ۴۰۰۰ متر
انجمن کوهنوردی فراز شهريار
تا اوج
پرواز را به خاطر بسپار
آموزشی، درسی، مهرورزی
طلسم عشق
سفر در طبیعت ایران
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

یکی از دوستان نوشته که چقدر از جکوجنور می نویسی خوب مدونی من علاقه زیادی به حیوانات و گیاهان و کلا طبیعت دارم. و آنها خیلی چیزها برای یاد دادن ما دارند و انسان با الگوی ها و چیزهایی که در طبیعت کشف کرده توانسته اینقدر پیشرفت کند. و ما بدون طبیعت قادر به ادامه زندگی نیستیم.
و بخاطر این دوستمون هم که شده این بار داستانی که یکی از دوستانم برایم فرستاده رو با هم بخوانیم.
زندگی یک اتفاق نیست
بلکه بازتاب اعمال توست
پسر همراه پدرش به کوهستان رفته بود که ناگهان بر زمین افتاد و از درد فریاد کشید: "آه ه ه ه ه !!!".
صدایی شنید که گفت: "آه ه ه ه ه !!!".
با تعجب فریاد زد: "تو که هستی؟"
جواب آمد: "تو که هستی؟"
پس از آن با صدای بلند گفت: "من تو را تحسین میکنم"
صدا پاسخ داد: "من تو را تحسین میکنم"
پسر که عصبانی شده بود، فریاد کشید: "ترسو"
صدا در پاسخ گفت: "ترسو".
پسراز پدرش پرسید: "چه خبر شده؟ موضوع چیست؟"
پدر با لبخند گفت: "پسرم توجه کن"
ا و فریاد زد: " تو یک قهرمانی!"
صدا جواب داد: "تو یک قهرمانی!"
پسر تعجب کرده بود، اما چیزی نفهمید.
پدرش گفت: " به این صدا پژواک میگویند، اما در واقع، این خودِ زندگی است که هر چه بگویی و هر کاری بکنی، همان را به تو بازمیگرداند.
زندگی ما، انعکاسی از اعمال ماست.
اگر خواهان عشق هستی، باید قلب خود را سرشار از عشق سازی.
این ارتباط در همه چیز و در همه جنبههای زندگی وجود دارد.
هر چه به زندگی بدهی، همان را به تو بازمیگرداند.
تمساح و مرغ باران
جالبه که بدونید تمساح با اون جثۀ بزرگ و قیافۀ خشن و زمختش برای اینکه از شر زالوهایی که به لثه هایش فرو رفته اند و ناراحتش می کنند راحت بشه به پرندۀ کوچکی به نام مرغ باران نیاز داره. این حیوان پرندگان رو هم شکار می کند ولی در مورد این پرنده دهانش رو باز می گذاره تا این پرنده زالوهایی که در لثهایش رفته اند رو در بیاره و اون رو از درد نجات بده. و جالب تر اینکه این پرندۀ کوچک غذایش را از دهان چنین حیوانی باید بدست بیاره !!
چیزی که از داستان آنها توجه ام را جلب کرده اینه که تمساح و مرغ باران به ظاهر یکدیگه توجه ای ندارند و به باطن هم توجه کرده اند. چیزی عمیق تر آنها را به سوی هم کشانده که نیازهایشان را برطرف کنند و با هم دوست باشند.
مرغ باران از او نمی ترسه و تمساح هم گول ظاهر خودش رو نخورده و در اون غرور و تکبری نیست .
به نظر شما از دوستی تمساح و مرغ باران چه چیزهایی را می تونیم یاد بگیریم؟
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٥ - آوا