ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آوا
آرشیو وبلاگ
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
آبشار و کوه
من و خلوت کوهستان
خانه ام ابری است
کلبه کوچولوی من
یه دنیا حرف
آناپورنا
کوه انتظار خدا
بیستوون
آيريکان
باران
کوهستان ايران و من و خاطرات علی
داغلار
آوازهای کوه
بالاتر از ۴۰۰۰ متر
انجمن کوهنوردی فراز شهريار
تا اوج
پرواز را به خاطر بسپار
آموزشی، درسی، مهرورزی
طلسم عشق
سفر در طبیعت ایران
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

خدای ابری
آسمان ابری بود. چشمانم را به تكه ابر كوچكی دوختم و در خيال خود همراه با حركت آرام وآهسته آن در پهنه آسمان به زمانهای دور و شيرين كودكی بازگشتم؛ زماني كه ابرها برايم معنای ديگری داشتند.
شنيده بودم كه خدا در آسمانهاست و در ذهن كوچكم خدا را همچون ابرهای آسمان تصورمیكردم، نرم و لطيف و دوستداشتنی. او تكه ابر كوچك و زيبايی بود با صورتی مهربان و موهای مجعد ابری. همه وجودش ابری بود، دست و پای مشخصی نداشت اما هميشه آنچنان بود كه گويی آغوش خود را بر من گشوده است. هرگاه كه به بالای سر خود نگاه میكردم، حتي اگر آسمان ابری هم نبود، او را میديدم كه با لبخندی شيرين چشم بر من دوخته است. چشمان او خندان و لبانش گرم و محبت آميز بود. مانند پدری مهربان بود كه هيچگاه خنده از روي لبانش محو نمیشد. زمانی كه از كارهای من دلگير میشد. ابرهای صورتش فشردهتر میشد و با چشمان نگران و پرسشگر بر من مینگريست. در همه جا میتوانستم او را ببينم و با او سخن بگويم. او خدای "زنده" بود، مهربان، خندان و دوستداشتنی. با شادی من شاد بود و هر زمان كه از چيزی ناراحت بودم، او را میديدم كه غمگين بر من مینگرد. هيچ چيزی نبود كه بتواند خدای ابری ام را از من دور كند...
روزها گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم. زمانی رسيد كه ديگر حضور او را مانند قبل احساس نمیكردم؛ ديگر او را در آسمان نمیديدم؛ ديگر اثری از خدای ابری ام نبود... آسمان ابریبود اما ابر من در آسمان نبود. خدا بود اما ديگر ابری نبود.
تنها تصويری كمرنگ از او به جا مانده بود. گاهی پيش میآمد كه به ياد خداي ابریام میافتادم و روزهاي خوب و شيرين كودكی برايم زنده میشد. دوست داشتم تصوير او در برابرچشمانم نگاه دارم. به چشمانش خيره شوم و به او بگويم كه ای كاش بزرگ نشده بودم...
چه كسی میتواند خدای ابریام را به من بازگرداند؟!