رازکوه
 

 

 

خدای ابری

 

آسمان ابری بود. چشمانم را به تكه ابر كوچكی دوختم و در خيال خود همراه با حركت آرام وآهسته آن در پهنه آسمان به زمانهای دور و شيرين كودكی بازگشتم؛ زماني كه ابرها برايم معنای ديگری داشتند.

شنيده بودم كه خدا در آسمانهاست و در ذهن كوچكم خدا را همچون ابرهای آسمان تصورمی­كردم، نرم و لطيف و دوست­داشتنی. او تكه ابر كوچك و زيبايی بود با صورتی مهربان و موهای مجعد ابری. همه وجودش ابری بود، دست و پای مشخصی نداشت اما هميشه آنچنان بود كه گويی آغوش خود را بر من گشوده است. هرگاه كه به بالای سر خود نگاه می­كردم، حتي اگر آسمان ابری هم نبود، او را می­ديدم كه با لبخندی شيرين چشم بر من دوخته است. چشمان او خندان و لبانش گرم و محبت آميز بود. مانند پدری مهربان بود كه هيچگاه خنده از روي لبانش محو نمی­شد. زمانی كه از كارهای من دلگير می­شد. ابرهای صورتش فشرده­تر میشد و با چشمان نگران و پرسش­گر بر من می­نگريست. در همه جا می­توانستم او را ببينم و با او سخن بگويم. او خدای "زنده" بود، مهربان، خندان و دوست­داشتنی. با شادی من شاد بود و هر زمان كه از چيزی ناراحت بودم، او را می­ديدم كه غمگين بر من می­نگرد. هيچ چيزی نبود كه بتواند خدای ابری ام را از من دور كند...

روزها گذشت و من بزرگ و بزرگ­تر شدم. زمانی رسيد كه ديگر حضور او را مانند قبل احساس نمی­كردم؛ ديگر او را در آسمان نمی­ديدم؛ ديگر اثری از خدای ابری ام نبود... آسمان ابریبود اما ابر من در آسمان نبود. خدا بود اما ديگر ابری نبود.

تنها تصويری كمرنگ از او به جا مانده بود. گاهی پيش می­آمد كه به ياد خداي ابری­ام می­افتادم و روزهاي خوب و شيرين كودكی برايم زنده می­شد. دوست داشتم تصوير او در برابرچشمانم نگاه دارم. به چشمانش خيره شوم و به او بگويم كه ای كاش بزرگ نشده بودم...

 

چه كسی می­تواند خدای ابری­ام را به من بازگرداند؟!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - آوا